![]() |
![]() |
|
| به نام عاشقان رفته بر دار |
|
تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند دستخطی که ترا عاشق کرد شوخی کاغذىِ ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کلِ دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بهخدا مثل تو تنهاست بخند
هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقته اگه خجالت کشيد برات مي ميره اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو مي ميره . . .و اگه سرشو انداخت پايين و خنديد و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره دوستم نداری
در کلاس روزگار درس های گونه گونه هست :درس دست یافتن به آب و نان درس زیستن کنار این و آن درس مهر درس قهر درس با سرشک غم از هم جدا شدن در کنار این معلم ها و درس ها ، در کنار نمره های صفر و نمره های بیست ، یک معلم نیز یک معلم بزرگ نیز در تمام لحظه ها ، تمام عمر در کلاس هست و در کلاس نیست نام اوست :" مرگ"و آنچه را که درس می دهد ، زندگی است در سراسر جهان ، به خروش دریاها گوش فرا داده ام و همواره یک آواز شنیده ام ...همان آواز ازلی و جاودانی که با روح اوج میگیرد و با روح نیز فرود می آید ،گاه آن را با سایه ای از اندوه در می آمیزد و گاه بدان آرامش و اطمینان می بخشد .و این بار دریا ، ما را به این ساحل می سپارد.اما ما ،تنها موجی شکسته از امواج آنیم که ما را در ژرفای خود دفن می کند .ما چون ماهیانیم که بر آسمان دریا می چرخیم تا آن هنگام که تور الهی صیدمان کند .شاید به دست آسمانیان در افتیم یا به چنگال تیر ، و آروارگان کمان خاکیان بر خاک شویم .آزادی راستین چنین است که در خاک نیز ، چون گل بروییم و عطری دل انگیز بیفشانیم تا اسیران خاک از آن هوشیار شوند .چرا از مرگ می ترسید چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید مپندارید بوم نا امیدی باز به بام خاطر من میکند پرواز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگوئید این سخن سخت و غم انگیز است مگر می ، این چراغ بزم جان ، مستی نمی آرد مگر افیون افسونکار نهال بی خودی را در زمین جان نمی کارد مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست مگر دنبال آرامش نمی گردید چرا از مرگ می ترسید کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند اگر درمان اندوهند خماری جانگزا دارند نمی بخشند جان خسته را آرامشی جاوید خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند چرا از مرگ میترسید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید بهشت جاودان آنجاست جهان آنجا و جان آنجاست گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست سکوت جاودانی پاستار شهر خاموشی است همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی است نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوائی نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردائی جهان آرام و جان آرام زمان در خواب بی فرجام خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند سر از بالینِ اندوهِ گرانِ خویش بردارید در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست در این دوران که هرجا « هر که را ، زر در ترازو ، زور در بازوست » جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند در این غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگیزند سر از بالینِ اندوهِ گرانِ خویش بردارید همه ، بر آستانِ مرگ راحت ، سر فرود آرید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید چرا از مرگ میترسید
تو این زندگی ساده و سرد یه روزی یه دلقکی اومد و رفت مثل یک پرنده غریبه بود از کنار بوم من پر زد و رفت دلقکی که عشق من برای او مثل اون بازی روی صحنه بود اون منو برای قلبم نمیخواست او دری تازه به روی من گشود دلقکی که با تموم گریه ها و خنده هاش گریه های بی غمش خنده های پر صداش من یه بازیچه شهر عشق او او تموم زندگیم با تموم بازیاش............. استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم . استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمیافتد استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟ يکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد ميگيرد. حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگيرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه بايد بکنم؟ شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت: دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگهشان داريد، فلجتان میکنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود. فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمیگيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار میشويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش میآيد، برآييد! دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است ای همه گلهای از سرما کبود خنده هاتان را که از لب ها ربود؟ مهر هرگز این چنین غمگین نتافت باغ هرگز این چنین تنها نبود تاجهای نازتان بر سر شکست باد وحشی چنگ زد در سینه تان صبح می خندد خود آرایی کنید اشک های زده آیینه تان رنگ عطر آویزتان بر باد رفت عطر رنگ آمیزتان نابود شد زندگی در لای رگها تان فسرد آتش رخساره هاتان دود شد روزگاری شام غمگین خزان خوشتر از صبح بهارم می نمود این زمان حال شما حال من است ! ای همه گلهای از سرما کبودروزگاری چشم پوشیدم ز خواب تا بخوانم قصه ی مهتاب را این زمان دور از ملالتهای ماه چشم می بندم که جویم خواب را روزگاری یک تبسم، یک نگاه خوشتر از گرمای صد آغوش بود این مان بر هر که دل بستم دریغ آتش آغوش او خاموش بود روزگاری هستیم را می نواخت آفتاب عشق شورانگیز من این زمان خاموش و خالی مانده است سینه ی از آرزو لبریز من تاج عشقم عاقبت بر سر شکست خنده ام را اشک غم از لب ربود زندگی در لای رگهایم فسرد !... ای همه گلهای از سرما کبود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط م ر عباسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
م ر عباسی فاطمه |
|
RSS
|